|
|
|
|
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 13:20 توسط ashke3005
|
|
||
|
|
|
|
|
باید خدمتتون عرض کنم که ۵ شنبه هفته گذشته یه اتفاق بزرگ برای جامع بشریت افتاد.
حدس بزنید چیه ............... خوب زیاد به مغزتون فشار نیارید خودم میگم. یه دختر قشنگ و شیطون و .......... بقیه اش رو نمی گم نکنه چش بخورم. خلاصه مطلب اینکه به دنیا اومد. آره دیگه تولد من بود.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 13:12 توسط ashke3005
|
|
||
|
|
|
|||
|
![]() |
|||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 12:25 توسط ashke3005
|
|
||||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:49 توسط ashke3005
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 11:25 توسط ashke3005
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر عمر دوباره داشتم دان هرالد (Don Herold) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد. بخوانيد: "البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد. اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم. اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم . از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم. سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم. در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد: "شادى از خرد عاقل تر است". اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مينا از چمنزارها بيشتر مى چيدم *"
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 15:49 توسط ashke3005
|
|
||
|
|
|
|
|
سال نومبارک |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 13:36 توسط ashke3005
|
|
||
|
|
|
|||
|
||||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 16:53 توسط ashke3005
|
|
||||
|
|
|
|
|
رسيدن به اوج كار راحتي نيست ، اما در اوج ماندن كار بسيار سختي است.
زماني عاشق مي شوي كه در قلبت جايي براي عشق وجود داشته باشد.
آينده ار آن توست ، اگر از امروز حداكثر استفاده را ببري تنها زماني پير
شده اي كه احساس پيري كني.
توانمندي و قابليت هاي تو به اندازه اي است كه آنها را ببيني.
ياس و نااميدي تنها به دنبال آدم هاي ضعيف مي گردند.
تاريكي و سكوت شب زيباست به شرط آن كه در تاريكي ، روشن فكر كني. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 10:38 توسط ashke3005
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز جاي شما خالي يه مراسم املت خورونه حسابي توشركت داشتيم ، چند ماه پيش يكي از بهترين مهندس هاي شركت رفتن ، يعني خودشون شركت زدن و مستقل شدن ، اصولا هر موقع قرار هست كه بيان و بچه هارو ببينن ما مراسم املت خورون بر گذار ميكنيم . خيلي وقت بود نيومده بودن به ما سر بزنن ، ديروز عصر خبر دادن كه ميان بچه هارو ببينن ، ما هم همه چيز رو برا املت خورون رديف كرديم ،قرار بود همه صبح زود بيايم ، ولي من تو ترافيك گير كردم و دير اومدم وقتي اومدم ديدم غزاله عزيزم(همكار خوبم ) زودتر از همه رسيده و با كمك يكي ديگه از همكارامون املت رو درست كرده ، تازه براي من و نيلوفر كه املت رو با كره دوست نداشتيم تو يه ظرف جدا با روغن درست كرده بود ( مرسي غزاله جون ) ،خلاصه املت حاضر بود و ما منتظر نون ، آخه روز قبل به آقاي مهندس گفته بوديم موقع اومدن نون تازه سنگك بگيره . هر چي ما بيشتر منتظر ميشديم زمان ديرتر ميگذشت چرا آقاي مهندس نيومده ؟ چقدر دير كرده؟... من كه صبرم تموم شد رفتم تو اطا قمون گفتم هر موقع آقاي مهندس اومد منو صدا كنيد ، كارمو شروع كرده بودم كه صداي داد بچه ها اومدبالا فهميدم آقاي مهندس اومده ، داشتم ميرفتم پائين كه تلفن زنگ زد و گوشي رو برداشتم كه راحله گفت : بيا پائين آقاي مهندس رسيد. بيچاره به خاطر اينكه ما گفته بوديم نون سنگك بخره حسابي تو صف نانوائي گير كرده بود. خلاصه املت خورون شروع شد و كلي خوش گذشت ( جاي شما خالي ) ، وقتي خوردنمون تموم شد آقاي مهندس گفت حالا يه چيزي براتون آوردم ، بد يه جعبه شكلات برامون آورد واي صداي بچه ها رفت بالا كلي شلوغ كرديم عين بچه كوچولوها ، كم كم به اين نتيجه رسيديم كه تا چند دقيقه ديگه اخراجمون ميكنن ، اما يه روز كه هزار روز نميشه ،خلاصه اينكه آقاي مهندس مرسي شما هميشه پيام آور لحظات شادي براي ما هستيد ، و يه روز خوب رو همه بچه ها شروع كردن و......................... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 11:25 توسط ashke3005
|
|
||